محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
476
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
خشكنانه « 1 » - [ بضم خاء ] نان بىنان خورش « 2 » باشد . در فرهنگ و مثالش اين بيت مولوى آورده : بيت « 3 » چون روز گردد مىدود از بهر كسب و بهر كد * تا خشكنانهء او شود از مشترى ترنانهاى و « 4 » در كتب طبى خشكنانه نوعى از نانست كه آن را كاك گويند و به عربى كعك و خشكنانج گويند * . خلمده « 5 » - [ بفتح خا و دال مهمله و كسر لام ] بينى باشد كه خلم از آن برآيد و اكثر اوقات با رطوبت بود . سوزنى گويد : بيت كشيده قامت و گلروى و مشكبوى ويست * خلمده بينى و چخماخ و گنده فوز منم كذا فى الفرهنگ ، اما چون خلم بضم خاء خلط بينى است يحتمل كه خلمده [ بضم خاء ] باشد . خفيده - [ بفتح خا و دال ] به وزن شنيده « 6 » خفه شده باشد در نسخهء وفائى و در ادات بمعنى عطسه زده باشد و [ به وزن بريده ] بمعنى سرفه كرده باشد « 21 » . خارچينه - [ به سكون راى مهمله و كسر جيم فارسى ] منقاش و آلت نيلك زدن باشد و نيلك آنست كه گوشت و پوست بسر دو انگشت گيرند چنان كه به درد آيد . خاميازه - آسا باشد كه خميازه و فازه نيز گويند . مثالش حكيم سوزنى فرمايد : بيت كس از آن جمله شادمانه نگشت « 7 » * به تب گرم و خاميازهء من خرمگاه و خرمگه - [ هر دو بضم خا و فتح راى مهملهء مشدد و مخفف كاف و فارسى ] يعنى خرگاه مثال اول حكيم خاقانى گويد : بيت تابش رخسار تو از راه چشم * كرد خرمگاه دل از ارغوان و شمس جندى « 8 » نيز گويد : بيت از علو همتت فراش خرمگاه قدر * خيمهء قدر ترا بر اوج او « ادنى » زده « 22 » مثال دوم عميد لويكى گويد :
--> ( 1 ) « الف » « س » : خشكناز . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 2 ) در « الف » دو كلمهء نان خورش در حاشيه است اولى الحاقى و دومى به خط اصلى . ( 3 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 6 ) دو كلمهء اخير از « ن » است . ( 7 ) كلمه را « الف » در حاشيه آورده است . ( 8 ) « س » : چندى . ( 21 ) در برهان معنى مشهور و شهرت يافته نيز دارد . ( 22 ) اشاره به آيهء : « ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى » ( آيهء 8 از سورهء 53 النجم ) .